به گزارش روابط عمومی ادارهکل کتابخانههای عمومی استان کرمان، همزمان در ایام دهه مبارک کرامت و میلاد خجسته حضرت امام رضا(ع)، محفل ادبی «ترنم» ویژه برنامه عصر شعر «زمزمه قدسیان» را برگزار کرد.
این آیین با حضور احمد وفائی، مدیرکل کتابخانههای عمومی استان، جمعی ازعلاقمندان و شاعران استان در سالن جلسات خواجوی کرمانی برپا شد.
در این محفل ادبی، شاعران حاضر با قرائت سرودههای خود، ارادت و عشق خود را به ساحت حضرت رضا(ع) و خاندان کرامت ابراز کردند.
گفتنی است، همزمان با اجرای این ویژه برنامه، چند برنامه فرهنگی نیز برگزار شد.

فهیمه مجیدی:
عطرحرم آقا اجازه هست
که امشب برایتان دَمنوش نابی از غزلی تازه دَم کنم؟
تا جرعه جرعه های غزل را در اِستکان، تقدیم زائران عزیز حرم کنم!
امشب غزل چه عطر عجیبی گرفته
و مانند زعفران و نباتت خریدنی ست
باید از این گلاب تبرک میان صحن، یک شیشه هم نصیب دل مادرم کنم!
آیا اجازه هست که امشب در این حرم،
در گوشه ای بمانم و تا صبح سر کنم فردا به کفتران حرم قول می دهم
که زحمت از حوالی این خانه کم کنم
مثل کبوتری که مقیم شما شده،
من سال هاست منتظر آب و دانه ام از آستان عشق شما
دانه ای مگر گندم بچینم و سر تعظیم خم کنم ...
من نذر کرده ام که اگر حاجت مرا،
امسال قبل ماه محرم رَوا کنید برگردم و برای عزاداریت حسین،
پرچم میان هیأت و دسته، عَلم کنم ...
آقا جسارت است که این شعر خسته را،
آورده ام به محضرتان، عفو می کنید؟
شرمنده ام که در دل این بَزم عاشقی باید به حس و حال قشنگم، سِتم کنم ...
باید به جای شعر بخوانم برایتان،
آواز تازه ای که هوا را عوض کند با چشم تَر
دوباره بخوانم زیارت و تطهیر در هوای لطیف حرم کنم

الهام حیدرپور:
من نیز امینه ام
زن از جایگاه «امانت» آمد
او پاسخِ زمین بودبه باری که آسمان از حملش عقب نشست
سمیه نخستین آیه خون بودبر دیوارِ بعثت؛
وقتی نیزهبه گلو نزدیک شدایمان
از دهان او آغاز شد
.سوده
بر پلههای قدرت
ایستادنه برای فریادکه برای وزن دادن به کلمه.
ظلم آن روز فهمیداز زبانِ زن بیشتر میشکند.
نسیبه در اُحدبدنِ خویش راسپرِ وحی کرد؛
میان شمشیرهاایستاد
تا به فقه بیاموزدکه باورگاه شکل زخم میگیرد.
رُمیصاکودک رابا بندِ هجرت بست با خنجری در دست،
و کودکی در شکم مادری همراهِ راه شدو آن را به صفِ مجاهدان سپرد.
زمان عرق کردقرنها دویدامازن از میدان برنگشت.
بنتالهدی قلم راروبهروی تانک گذاشت؛
اندیشه وقتی زنانه شد دیکتاتور بیپناه ماند.
شیرین در سرزمینی دیگرعشق راتا مرزِ مرگ تعریف کرد؛
شهادت برای اوادامه دوستداشتن بودبا نامی دیگر.
ابوعاقله ایستادتا حقیقت از چشمهایش عبور کند؛
زن اینبارخودِ روایت بودنه زیرنویسِ خبر.
و آن ۱۲ روز «فاطمه صالحی» هم امینه بود
با لباسی از نور و سنگری از عشق
از عطرش گل های مینو رستند.
اینان نام نیستند…مسیرند.
اگر حذف شوندتاریخ راه را گم میکند.
و در این ادامهی ناگسستنی،
در این سرحدِ تاریخ و امروز،
من نیز امینه ام.

محمدحسن اسفندیارپور:
درست یا غلط می شناسمت،
در شمارهی هشتم هیچ تقویمی نیستی،
حادثهای هستی که در گلوگاهِ تاریکی،
چراغ را واداشتی به تپیدن که از ترس خود عبور کند.
در شوق باران آمدی که زخمِ شفاهیِ من شروع کرد به سبز شدن.
من تو را در ازدحام ندیدم؛
در لحظهای یافت شدی که تنهایی، دیوار را به تکیهگاهِ انسان بدل کرد.
شبها خدا از پنجره پایین میآید و روی لبهی حوض کفشهایش را در میآورد؛
آب تا زانوهای ماه بالا میآید.
از تبِ استخوانیِ خاک برخاستهام،
از شعلهای که واژهی «عشق» را در گلوی من بر افروخت.
نه زائر بودم، نه شاعر دهانی بودم متوقف شده،
که تنها جرعهای از اسم تو را طلب میکرد.
روبروی این ضریحِ طلایی، که شاید همان سکوتِ گمشدهٔ گوشوارههای مادرم بود؛
تو را از چشم آینه ها می نگرم.
تو را نه در خواب، بلکه در رگهای سوختهام صدا میزنم.
در کف دستم نشان هشت می دود تا آسمان نیایش،
عشقِ من، شبیه ایمان نیست؛
چشمهایم دخیل بر نفسِ توست.
از شیرهی زخمهای دیروزشان سیراب میشوند.
یادِ خونشان، سنگینتر از هر ضریحِ زرین، بر شانههای ماست.

